سفارش تبلیغ
کیف موبایل Angry Birds
یک کیف موبایل شیک و جذاب با برند معروف و با کیفیت Golla، دارای جای هندزفری و کارت اعتباری
دستبند بلوتوث ویبره
وقتی گوشی شما زنگ بخورد شماره تماس طرف مقابل روی دستبند نمایش یافته و دستبند می لرزد.
اسپیکر فلش‌خور
اسپیکر شارژی کوچک دارای ورودی usb برای پخش فلش مموری و فایل های microSD
دستبند بلوتوث ویبره
سبوی عشق
 RSS  | خانه | ارتباط با من | درباره من | پارسی بلاگ|مجموع بازدیدها: 3587 | بازدیدهای امروز: 2| بازدیدهای دیروز: 4
درباره خودم
اشتراک
 

 

بسم الله الرحمن الرحیم


سلام خواننده عزیز
می بینمت که زندگی بس برایت بی هدف شده، صبح با جنجال کوچه و خیابان و روشنگری آفتاب بیدار می شوی، ای وای دیر شد، آبی به صورت می زنی از کسالت بیرون می آیی ، لقمه ای چند در دهان ، بنزین و روغنی در ماشین تن ، حرکتی به سوی کار و حمالی ، باز در انتظار تعطیل کار ،بازگشتی به منزل ، سفره ای دیگر و رفع خستگی ، احیانا برخوردی با دوستان و سلام علیکی نه از دل و جان ، و دوباره منزل و سفره و نان و سپس به بستر و به پایان آوردن شبی دیگر ، و دیگر روزها نیز چنین، این است سرگذشت عمر نازنین ! کودکی ، جوانی ، کهولت ، پیری و سپس رفتن و پوسیدن و نیست شدن؛ چه سرنوشت شومی!
به راستی که لبخند ها چقدر مصنوعی و برخورد ها چقدر ساختگی است، تعارف ترفند و دیدار ها ، دیدار دو هنر پیشه در صحنه تئاتر، به راستی که هدف از این زندگانی چیست؟
آن خر عصاری را به یاد می آورم که در ایام کودکی در بازارچه شهرمان به تماشایش بس ایستاده بودم. بامداد چشمش را می بستند و راهش را شروع می کرد و تا ظهر با رنج و مشقت سنگ آسیاب را به حرکت در می آورد و یک لحظه از حرکت باز نمی ماند اما ظهر که چشمش را می گشودند می دید همانجا که بود هست. پس این رفتن ها برای چه بود؟ قبول نداری به چند سال پیش خودت برگرد، ببین به راستی همانجا نیستی؟خورشید همان خورشید و شب همان شب و روز همان ، و تقویم فروردین به اسفند رسید باز فروردین آمد . که چه بشود؟ که جوانه زدن،بالیدن،شکوفیدن،گل آوردن و میوه پروردن و سپس پوسیدن و خشک شدن و هیزم مطبخ گردیدن، سوختن و خاکستر شدن. وه که گذر از این پس کوچه ها چقدر وحشتناک است.وای از این پس کوچه ها!



چون ستاند زمانه هرچه که داد  *  ای خوش آنکس که نه گرفت و نه داد
مادر دهر هرچه زاد بکشت       *    خوشتر آن بود کاو نه کُشت و نه زاد


به راستی که زندگی برای شما این گونه پوچ نیست؟!
از اول بلوغ گه گاه این افکار ، هر صاحب اندیشه را رنج می دهد ، ولی گرفتاری های دنیا و سرگرمی به عالم طبیعت فرصت اندیشیدن را از ما می گیرد و گروهی متاسفانه تا پایان حیات در این پس کوچه های دهشت زا باقی می مانند.
اما راه رهایی چیست؟ چه بگویم؟!
ان شا الله در پستهای بعدی بیشتر با هم صحبت خواهیم کرد. یا حق


نویسنده: محمد(دوشنبه 18/4/86 :: ساعت 3:20 عصر)

 


بسم الله الرحمن الرحیم


در این لحظه شما را به گذشته بر می گردانیم و از 8 سالگی رابطه تان را با مادرتان یاد آوری می کنیم .در 8 سالگی   مادر برایتان بستنی خرید شما با ریختن آن روی زمین از او تشکر کردید و از وی خواستید یکی دیگر برایتان بخرد .



در 9 سالگی   شما را در کلاس تقویتی ثبت نام کرد و شما با رفتن زیر باران از وی تشکر کردید .



در 10 سالگی    تمام روز شما را به گردش برد و در پایان روز هم شما را به جشن تولد دوستتان رساند و شما با پیاده شدن و دویدن به داخل از وی تشکر کردید .حتی نگاهی هم به چشمان خسته و پر از مهر او نینداختید .



در 11 سالگی    مادر شما و دوستتان را به سینما برد اما وقتی موقع نشستن شد از او خواستید کمی دور تر از شما بنشیند تا با دوستتان تنها باشید .



در 12 سالگی    از شما خواست که بیش از حد چیپس و پفک نخورید تا سالم تر باشید شما منتظر می شدید تا از منزل خارج شود و یواشکی این تنقلات را می خوردید .



در 13 سالگی     در مورد مدل مو و لباستان نظر داد و شما با گفتن این که او سلیقه ندارد و قدیمی فکر می کند از وی تشکر کردید .



در 14 سالگی     شما را همراه با پول توجیبی به سفر دانش آموزی و اردوی تابستانی فرستاد اما شما حتی یک تماس با او نگرفتید و در این مدت برایش نامه هم ندادید و این گونه از وی تشکر کرید .



در 15 سالگی    او خسته از کارهای روزانه به منزل آمد و انتظار داشت شما با او همنشین شوید اما شما به اتاقتان رفتد و در را قفل کردید .



در 16 سالگی     مادر نگران مساله ای بود و در انتظار یک تلفن مهم بود اما شما تمام شب تلفن را مشغول نگه داشتید و به این ترتیب از وی قدردانی کردید .



در 18 سالگی     به خاطر فارغ التحصیلی شما از دبیرستان گریه کرد اما شما با گذراندن تمام روز با دوستانتان و بی اعتنایی به او از وی تشکر کردید .



در 19 سالگی    وقتی وارد دانشگاه شدید کتاب هایتان را تا دم در دانشگاه آورد اما شما در عوض از او خواستید که زود تر به خانه برگردد تا شما خجالت نکشید .



در 25 سالگی     برای برگزاری جشن ازدواجتان زحمت بسیار کشید و در پایان از روی علاقه و محبت اشک شوق ریخت اما شما با همسرتان به دنبال راه و سفر خود رفتید و تا چندین روز حتی با او یک تماس هم نگرفتید .



در 50 سالگی     مادر بیمار شد و نیاز به مراقبت و رسیدگی بیشتر شما داشت اما شما در عوض در مورد این که هر فردی مسوولیت های خاص زندگی خود را دارد و فرزندان وظیفه ای بیشتر ندارند برایش صحبت کردید .



در نهایت یک روز در کمال سکوت مادر از دنیا رفت و تمام آنچه که می توانستید برایش بکنید و تا آن زمان نکرده بودید مانند خاری به قلبتان فرو رفت اما دیگر دیر شده بود ......!




نویسنده: محمد(دوشنبه 18/4/86 :: ساعت 3:19 عصر)

دستورالعملی از علامه طباطبایی برای خودسازی


درخواست دستورالعمل و برنامه براى خودسازى و خویشتن‏نگرى در اسلام سابقه‏اى دیرینه دارد. روایات فراوانى حاکى از آن است که جویندگان کمال و سعادت، از پیامبر گرامى(ص) و ائمه هدى‏ علیهم السلام تقاضاى برنامه براى خودسازى کرده و آن بزرگواران مناسب حال درخواست‏کننده برنامه‏اى به وى داده‏اند. همین تقاضا از عالمان وارسته و سالکان و اصل، بسیار شده است و آن گرامیان به این درخواستها پاسخ داده‏اند. اکنون این دستورالعملها بسان مشعل هدایت فرا راه طالبان خودیابى و نیکبختى قرار دارد. یکى از فضلا در روزگار جوانى که شوق بیدارى و تسلط بر نفس و رسیدن به سعادت به سر داشته است ‏به علامه طباطبایى - که از فرهیختگان سیر و سلوک بوده - نامه‏اى مى‏نگارد و ضمن بیان موقعیت‏خود براى رسیدن به مقصود دستورهاى عملى طلب مى‏کند.
آن فرزانه در پشت همان نامه، دستورالعملى مى‏نگارد و براى وى مى‏فرستد و مى‏خواهد که پس از بیست روز از عمل به آن، حالات خود را براى ایشان بنویسد. وى پس از عمل به آن، حالات خود را براى ایشان مى‏نویسد و در جواب نامه دوم بقیه دستورالعمل را براى او ارسال مى‏فرماید.
در پاسخ به نامه سوم، علامه این برنامه سعادت‏آفرین را تکمیل مى‏فرماید.
امید است نشر این نامه‏ها در دلهاى مشتاق مشعل افروزد و ریشه‏هاى شرک خفى بسوزد و از آن پیر اهل دل یادى شود. اینک براى آنکه این دستورالعمل بدرستى ارائه شود نامه‏ها و جوابهاى علامه با توضیحاتى کوتاه از ما به ترتیب تقدیم مى‏شود.


 


نامه اول


 


بسم الله الرحمن الرحیم
محضر مبارک نخبة الفلاسفة و آیة‏الله العظمى جناب آقاى طباطبائى ادام الله عمرکم ماشاءالله سلام علیکم و رحمة الله و برکاته.
کوتاه سخن آنکه جوانى هستم
۲۲ ساله، میزان تحصیل پنجم ریاضى. اشتغالات فعلى تحصیلات حوزه قم حدود لمعه اصول الفقه. آخوندزاده. محیط زیست: دو سال سربازى در تهران، شش سال کودکى در قم، تحصیلات اولیه و بیشتر تحصیلات دبیرستان نیز در قم، چند سالى کرمانشاه. چنین تشخیص مى‏دهدم که تنها ممکن است‏شما باشید که به این سؤال من پاسخ دهید. در محیط و شرایطى که زندگى مى‏کنم هواى نفس و آمال و آرزوها بر من تسلط فراوانى دارند و مرا اسیر خود ساخته‏اند و سبب آن شده‏اند که مرا از حرکت‏به سوى الله، و حرکت در مسیر استعداد خود بازداشته و مى‏دارند. درخواستى که از شما دارم براى من بفرمایید بدانم به چه اعمالى دست‏بزنم تا بر نفس مسلط شوم و این طلسم شوم را که همگان گرفتار آنند بشکنم و سعادت بر من حکومت کند؟ یادآور مى‏شوم نصیحت نمى‏خواهم و الا دیگران ادعاى ناصحیت فراوان دارند.دستورات عملى براى پیروزى لازم دارم. همان گونه که شما در تحصیلات خود در نجف پیش استاد فلسفه داشتید، همان شخصى که تسلط به فلسفه اشراق داشت. (مسموع است). باز هم خاطرنشان مى‏سازم که نویسنده با خود فکر مى‏کند که شفاها موفق به پاسخ این سؤال نمى‏شود. وانگهى شرم دارم که بیهوده وقت گرانمایه شما را بگیرم. لذا تقاضا دارم پدرانه چنانچه صلاح مى‏دانید و بر این موضوع مى‏توانید اصالتى قائل شوید مرا کمک کنید. در صورت منفى بودن، به فکر ناقص من لبخند نزنید و مخفیانه نامه را پاره کنید و مرا نیز به حال خود وا گذارید. متشکرم.


ادامه مطلب...




نویسنده: محمد(دوشنبه 18/4/86 :: ساعت 3:16 عصر)

لیست کل یادداشت های این وبلاگ